تبليغاتX
باباطاهر لک زبان
اشعار شنبه بیستم اسفند 1390 16:36

غمم غم بی و همراز دلم غم غمم همصحبت و همراز و همدم
غمت مهله که مو تنها نشینم مریزا بارک الله مرحبا غم

***
غم و درد مو از عطار واپرس درازی شب از بیمار واپرس
خلایق هر یکی صد بار پرسند تو که جان و دلی یکبار واپرس

***
دلت ای سنگدل بر ما نسوجه عجب نبود اگر خارا نسوجه
بسوجم تا بسوجانم دلت را در آذر چوب تر تنها نسوجه

***
خوشا آندل که از غم بهره‌ور بی بر آندل وای کز غم بی‌خبر بی
ته که هرگز نسوته دیلت از غم کجا از سوته دیلانت خبر بی

***
یکی درد و یکی درمان پسندد یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد

***
ته که ناخوانده‌ای علم سماوات ته که نابرده‌ای ره در خرابات
ته که سود و زیان خود ندانی بیاران کی رسی هیهات هیهات

***
خدایا داد از این دل داد از این دل نگشتم یک زمان من شاد از این دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند بر آرم من دو صد فریاد از این دل

***
دلا خوبان دل خونین پسندند دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست گروهی آن گروهی این پسندند

***
دلا پوشم ز عشقت جامه‌ی نیل نهم داغ غمت چون لاله بر دیل
دم از مهرت زنم همچون دم صبح وز آن دم تا دم صور سرافیل

***
بی ته اشکم ز مژگان تر آیو بی ته نخل امیدم نی بر آیو
بی ته در کنج تنهائی شب و روز نشینم تا که عمرم بر سر آیو

***
به والله و به بالله و به تالله قسم بر آیه‌ی نصر من الله
که دست از دامنت من بر ندارم اگر کشته شوم الحکم لله

***
دلی همچون دل نالان مو نه غمی همچون غم هجران مو نه
اگر دریا اگر ابر بهاران حریف دیده‌ی گریان مو نه

***
من آن مسکین تذروبی پرستم من آن سوزنده شمع بی‌سرستم
نه کار آخرت کردم نه دنیا یکی خشکیده نخل بی‌برستم

***
مکن کاری که پا بر سنگت آیو جهان با این فراخی تنگت آیو
چو فردا نامه خوانان نامه خونند تو وینی نامه‌ی خود ننگت آیو

***
غم عالم نصیبMMHHHHفراغت کیمیا بی {{{2}}}
رسد آخر بدرمان درد هرکس دل ما بی که دردش بیدوا بی

***
خوشا آنانکه هر شامان ته وینند سخن با ته گرند با ته نشینند
مو که پایم نبی کایم ته وینم بشم آنان بوینم که ته وینند

***
دو زلفانت گرم تار ربابم چه میخواهی ازین حال خرابم
ته که با مو سر یاری نداری چرا هر نیمه شو آیی بخوابم

***
بیا یک شو منور کن اطاقم مهل در محنت و درد فراقم
به طاق جفت ابروی تو سوگند که همجفت غمم تا از تو طاقم

***
دو چشمم درد چشمانت بچیناد مبو روجی که چشمم ته مبیناد
شنیدم رفتی و یاری گرفتی اگر گوشم شنید چشمم مبیناد

***
عزیزا کاسه‌ی چشمم سرایت میان هردو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو نشنید خار مژگانم بپایت

***
زدست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

***
بیته بالین سیه مار به چشمم روج روشن شو تار به چشمم
بیته ای نو گل باغ امیدم گلستان سربسر خار به چشمم

***
بیته یارب به بستان گل مرویاد وگر روید کسش هرگز مبویاد
بیته هر گل به خنده لب گشاید رخش از خون دل هرگز مشویاد

***
ته که می‌شی بمو چاره بیاموج که این تاریک شوانرا چون کرم روج
کهی واجم که کی این روج آیو کهی واجم که هرگز وا نه‌ای روج

***
بیا تا دست ازین عالم بداریم بیا تا پای دل از گل برآریم
بیا تا بردباری پیشه سازیم بیا تا تخم نیکوئی بکاریم

***
یکی برزیگرک نالان درین دشت بخون دیدگان آلاله می‌کشت
همی کشت و همی گفت ای دریغا بباید کشت و هشت و رفت ازین دشت

***
درخت غم بجانم کرده ریشه بدرگاه خدا نالم همیشه
رفیقان قدر یکدیگر بدانید اجل سنگست و آدم مثل شیشه

***
اگر شیری اگر میری اگر مور گذر باید کنی آخر لب گور
دلا رحمی بجان خویشتن کن که مورانت نهند خوان و کنند سور

***
اگر دل دلبری دلبر کدامی وگر دلبر دلی دل را چه نامی
دل و دلبر بهم آمیته وینم ندانم دل که و دلبر کدامی

***
دلی نازک بسان شیشه دیرم اگر آهی کشم اندیشه دیرم
سرشکم گر بود خونین عجب نیست مو آن نخلم که در خون ریشه دیرم

***
گر آن نامهربانم مهربان بی چرا از دیدگانم خون روان بی
اگر دلبر بمو دلدار می‌بو چرا در تن مرا نه دل نه جان بی

***
چرا دایم بخوابی ای دل ای دل ز غم در اضطرابی ای دل ای دل
بوره کنجی نشین شکر خدا کن که شاید کام یابی ای دل ای دل

***
شب تار و بیابان پرورک بی در این ره روشنایی کمترک بی
گر از دستت برآید پوست از تن بیفکن تا که بارت کمترک بی

***
مو از قالوا بلی تشویش دیرم گنه از برگ و باران بیش دیرم
اگر لاتقنطوا دستم نگیرد مو از یاویلنا اندیش دیرم

***
جدا از رویت ای ماه دل افروز نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصالت گر مرا گردد میسر همه روزم شود چون عید نوروز

***
نسیمی کز بن آن کاکل آیو مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالش را در آغوش سحر از بسترم بوی گل آیو

***
مو کز سوته دلانم چون ننالم مو کز بی حاصلانم چون ننالم
بگل بلبل نشیند زار نالد مو که دور از گلانم چون ننالم

***
چه خوش بی وصلت ای مه امشبک بی مرا وصل تو آرام دلک بی
زمهرت ای مه شیرین چالاک مدامم دست حسرت بر سرک بی

***
مسلسل زلف بر رخ ریته دیری گل و سنبل بهم آمیته دیری
پریشان چون کری زلف دو تا را بهر تاری دلی آویته دیری

***
اگر مستان هستیم از ته ایمان وگر بی پا و دستیم از ته ایمان
اگر گبریم و ترسا ور مسلمان بهر ملت که هستیم از ته ایمان

***
اگر آئی بجانت وانواجم وگر نائی به هجرانت گداجم
ته هر دردی که داری بر دلم نه بمیرم یا بسوجم یا بساجم

***
عاشق آن به که دایم در بلا بی ایوب آسا به کرمان مبتلا بی
حسن آسا بدستش کاسه‌ی زهر حسین آسا بدشت کربلا بی

***
نوای ناله غم اندوته ذونه عیار قلب و خالص بوته ذونه
بیا سوته دلان با هم بنالیم که قدر سوته دل دل سوته ذونه

***
مو آن بحرم که در ظرف آمدستم چو نقطه بر سر حرف آمدستم
بهر الفی الف قدی بر آیو الف قدم که در الف آمدستم

***
دلم از دست خوبان گیج و ویجه مژه بر هم زنم خونابه ریجه
دل عاشق مثال چوب‌تر بی سری سوجه سری خونابه ریجه

***
ز کشت خاطرم جز غم نروئی ز باغم جز گل ماتم نروئی
ز صحرای دل بیحاصل مو گیاه ناامیدی هم نروئی

***
سیه بختم که بختم واژگون بی سیه روجم که روجم سرنگون بی
شدم آواره‌ی کوی محبت زدست دل که یارب غرق خون بی

***
بیته یک شو دلم بی غم نمی‌بو که آن دلبر دمی همدم نمی‌بو
هزاران رحمت حق باد بر غم زمانی از دل ما کم نمی بو

***
مو ام آن آذرین مرغی که فی‌الحال بسوجم عالم ار برهم زنم بال
مصور گر کشد نقشم به گلشن بسوجه گلشن از تاثیر تمثال

***
ز عشقت آتشی در بوته دیرم در آن آتش دل و جان سوته دیرم
سگت ار پا نهد بر چشم ای دوست بمژگان خاک راهش رو ته دیرم

***
بدریای غمت دل غوطه‌ور بی مرا داغ فراقت بر جگر بی
ز مژگان خدنگت خورده‌ام تیر که هر دم سوج دل زان بیشتر بی

***
مدامم دل براه و دیده تر بی شراب عیشم از خون جگر بی
ببویت زندگی یابم پس از مرگ ترا گر بر سر خاکم گذر بی

***
گلی کشتم باین الوند دامان آوش از دیده دادم صبح و شامان
چو روج آیو که بویش وا من آیو برد بادش سر و سامان بسامان

***
دو چشمانت پیاله‌ی پر ز می بی خراج ابروانت ملک ری بی
همی وعده کری امروز و فردا نمیدانم که فردای تو کی بی

***
قدم دایم ز بار غصه خم بی چو مو محنت کشی در دهر کم بی
مو هرگز از غم آزادی ندیرم دل بی طالع مو کوه غم بی

***
بشم واشم ازین عالم بدر شم بشم از چین و ما چین دورتر شم
بشم از حاجیان حج بپرسم که این دوری بسه یا دورتر شم

***
صدای چاوشان مردن آیو بگوش آوازه‌ی جان کندن آیو
رفیقان میروند نوبت به نوبت وای آن ساعت که نوبت وامن آیو

***
به قبرستان گذر کردم کم وبیش بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بیکفن در خاک رفته نه دولتمند برده یک کفن بیش

***
دیم یک عندلیب خوشنوائی که می‌نالید وقت صبحگاهی
بشاخ گلبنی با گل همی گفت که یارا بی وفایی بی وفائی

***
به قبرستان گذر کردم صباحی شنیدم ناله و افغان و آهی
شنیدم کله‌ای با خاک می‌گفت که این دنیا نمی‌ارزد بکاهی

***
هر آنکس مال و جاهش بیشتر بی دلش از درد دنیا ریشتر بی
اگر بر سر نهی چون خسروان تاج به شیرین جانت آخر نیشتر بی

***
هر آنکس عاشق است از جان نترسد یقین از بند و از زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه که گرگ از هی هی چوپان نترسد

***


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سیروس  | لینک ثابت

تصاویر شنبه بیستم اسفند 1390 16:30


نظر دهید

نوشته شده توسط سیروس  | لینک ثابت

سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 1:40

نظر دهید

بابا طاهر معروف به «عریان» عارف و شاعر ایرانی قرن 5 هجری قمری. در مورد سال تولد و وفات، نحوه معاش و علم و دانش و معرفت و مسلک عارفانه او از منابع قدیم هیچ اطلاع روشن و دقیقی بدست نیامده تا جائی که بعضی ها او را شخصیت مرموز می خوانند. نام پدر او مشخصا معلوم نیست ولی صاحب «لذریعه» او را "فریدون" گفته است. این شاعر صوفی منش اهل همدان در ایران است، در همانجا زندگی می کرد و در همانجا فوت کرد. قدیمی ترین مأخذی که در تاریخ است، ملاقات و گفتگوی طغرل سلجوقی و بابا طاهر است که این پادشاه لشگر خود را در مقابل و ملاقات او، متوقف کرد و

بوسه بر دستان او زد و توصیه اش را اجابت کرد و سخن عتاب آلود او را برتافت.
القاب باباطاهر
لفظ بابا در تمام منابع قدیم و متاخر، به عنوان پیشنام او، آورده شده است. این لقب حتما به خاطر تفحیم و تنظیم است، زیرا بابا معادل پیر، شیخ و مرشد می باشد و این لقب معمولا به پیران کامل و مرشدان اطلاق می شد. خودش در 3 غزل که به وزن دو بیتی است طاهر گفته و در یک غزل "بابا طاهر" تخلص کرده است. ولی لقب "عریان" در هیچیک از منابع قدیم و حداقل تا اواسط قرن نهم همراه نام او نیست. به احتمال بسیار، این صفت "عریان" بیانگر دوری او از علائق دنیوی است. اگر چه گاهی این فکر پیش آمده که او سر و پا برهنه بوده و یا در معابر عمومی برهنه شده است. در برخی مأخذ هم از او با صفت شیفته گونه، دیوانه، دیوانه فرزانه، یاد شده است. ولی در حافظه بیشتر ایرانیها، باباطاهر همدانی، او را می دانند.

باباطاهر و اهل حق
پیروان آیین یارسان= اهل حق، باباطاهر را از بزرگان خودشان می دانند و او را از یاران هم عقیده و همراز "شاه خوشین لک" که از بزرگان "اهل حق" بوده می گویند، البته منابعی هم درباره ارتباط او با "شاه خوشین" هست.

اشعار باباطاهر
بیشتر شهرت او به خاطر دو بیتی های عوام فهم و خواص پسند اوست. اطلاق دوبیتی (و ترانه) به این نوع شعر، در قرن اخیر بیشتر رایج شده است و ایرانی ها مخصوصا در نواحی مرکزی و غرب کشور، همیشه به این نوع شعر ساده، بیشتر گرایش داشتند. بعضی ها گویش اشعار او را محلی می دانند. مضامین اشعار او را با عناصر طبیعت، کوه و صحرا و گل و گیاه، عواطف لطیف و احساسات رقیق، غم غربت و درد دلتنگی، درویشی و قلندری و ملامتی، اندوه بی سامانی و حسرت وصال، شکوه از ناپایداری ها و بی وفایی ها، اعتراف به گناه و پوزش از خدا، مویه هایی حاصل هجران، شور و جذبه های عشق افلاطونی و ... تشکیل می دهند.

آثار
علاوه بر دوبیتی های او، رساله ای عرفانی مشتمل بر اشارات یا کلمات قصار به زبان عربی به باباطاهر منسوب است که با اختلاف بین بیست و سه یا پنجاه باب، تدوین شده است. این رساله همیشه مورد توجه صوفیه بوده است و بر آن کلمات، شروحی نوشته شد. شرحی دیگر با عنوان "الفتوحات الربانیه فی فرج الاشارات الهمدانیه"، دو شرح دیگر از کلمات او به وسیله سلطان علیشاه، تالیف شده است. یکی به زبان فارسی و دیگری به زبان عربی با عنوان های «توضیح» و «ایضاح». با مطالعه کلمات قصار او، معلوم می شود که او نه اینکه فردی عامی نبوده بلکه دانشمندی است که در باب مسائلی چون علم و معرفت، عقل و نفس، دنیا و عقبی، اشاره و وجد و سماع، مشاهده و مراقبه، زهد و توکل و رضا، سکر و محبت، فقر و فنا، و ...، در واقع از جزئی ترین اصول فقه و شریعت تا پیچیده ترین مسائل فلسفه، عرفان و تصوف، احاطه کامل داشته و در واقع پس از طی مراحل علم به گفته برتلس بعد به جرگه تصوف در آمده است و عارف کامل و مرشد زمان خودش بوده است.

آرامگاه باباطاهر
آرامگاهش بر فراز تپه ای در شمال غربی همدان، مقابل قله الوند و از سوی دیگر مقابل بقعه امام زاده حارث (هادی) بن علی علیه السلام ساخته شده است. آرامگاه قدیمی اش به صورت برج آجری 6 ضلعی ساخته شد که در اوایل قرن 14 شمسی در معرض خرابی بود که سال 1317 شمسی تجدید بنا شد ولی ناتمام ماند. بار دیگر در سال 1329 - 1331، بازسازی شد و در سالهای 1346 - 1349 ش، کامل شد. در جوار آرامگاه او، مقبره مشاهیر بزرگ همدان، قرار دارد.

نوشته شده توسط سیروس  | لینک ثابت

دوشنبه بیستم مهر 1388 15:2
 

            مه     ده وریشم    لکم    ئعجاز   دیرم
                      

                             مه دوسی چو  خوه شین  ده مساز دیرم

نوشته شده توسط سیروس  | لینک ثابت

دوشنبه بیستم مهر 1388 15:2
سوم
نوشته شده توسط سیروس  | لینک ثابت

دوشنبه بیستم مهر 1388 15:1

 برگرفته از:http://bahramsalahvarzi.blogfa.com/post-140.aspx

مدتي در اين انديشه بودم كه باباطاهر همداني است و يا اهل لرستان گرچه همه مسلمانيم و ايراني اما هر تذكره اي را مي گشودم آنچه مراد من بود نمي يافتم.هيچكدام جوابگوي سئوال من نبود.بشرح حال باباطاهر در مقدمه ديوانش مراجعه مي كردم باز هم جوابي مبهم انديشه ام را آشفته مي كرد،قدم به گلزار كلامش نهادم عطري خوش مشام دل را نوازش مي داد گويي اين عطر برخاسته از شمال لرستان بود،مرا بيشتر كنجكاو مي كرد و حس تحقيق را در وجودم برمي انگيخت تا آنجايي كه همداني بودنش را باور نداشتم.زبانش برخاسته از ديار همدان نبود به زبان خودم حرف ميزد(لكي)و گاهي او را برادر خوانده خودم حس مي كردم.وگاهي مشكوك بنابر روايتي او را در غاري در كوه الوند ديده بودند كه با يكي از سلاطين سلجوقي ملاقات دارد باز هم اين را باور نداشتم زيرا شنيده بودم كه باباطاهر گفته است:

مه  دُوريشم   لكم     اعجاز   ديرم           مه دوسي چوي خُوه شين دمساز ديرم

مه   معشوقي  و ه  نام     فاطمه لُر         صنوبر          قامت    و      پرناز     ديرم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سیروس  | لینک ثابت

دوشنبه بیستم مهر 1388 15:1
                                   نوشته‌ي رضا حسنوند 

نمي‌دانم چه كسي براي اولين بار بابا طاهر را لر دانسته و دچار اين اشتباه شده است ؟ اين اشتباه در نوع خود جالب است زيرا از طرفي لك ها را لر دانسته در صورتي كه اين‌گونه نيست  و همان قدر لرها  با لك‌ها داراي تمايزند كه كردها با ترك‌ها، و ديگر آن‌كه اين اشتباه باعث شد تا هرگز كسي به فكرتحقيق و شرح و بيان  اين به اصطلاح فهلويات نباشد و هماره در هاله اي از ابهام بمانند. براين  انتساب زباني افراد، لازمه اش آن است كه به يقين بدانيم كه  مباحث و قوانين آن گويش و زبان بر چه منوالي است آن‌گاه قضاوت كنيم.

   


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سیروس  | لینک ثابت

دوشنبه بیستم مهر 1388 14:56
بشم (بچم) بالوند (کوه الوند) دامان،مو نشانم

                                                  دامن   اژ  هر دو  گیتی ها وشانم

نشانم    تویله   (نهال)و  مویه م     به زاری

                                                بی که بلبل هه نی وا  ول  نشانم

                         ***************************

به دامنه ی کوه الوند بروم و نهال مو(درخت انگور) بنشانم و دامن از هر دو جهان برکشم نهال را می نشانم و مویه و زاری می کنم باشد که بلبل را در کنار گل نشانم

مه آن اسپیده بازم همدانی

                                        به تنهایی که رم  نه چیروانی

همه به من وه دی ره ن چرخ و شاهین

                                       به  نام  من  که رن  نچیروانی

من آن باز سپید  همدانی ام که به تنهایی به شکار و نخچیر مشغولم همه چرخ و شاهین را از من دارند و با نام من شکار می کنند

*********************************************************************

پنج روژی هنی خرم کویان بی

                                   زمین خندان برمان آسمان بی

پنج روژی هنی ها زید وسامان

                                 نه ژینان نوم ونه ژانان نشان بی

پنج روزی اکنون جهان خرم است ،زمین خندان و جلوی ما آسمان است پنج روز دیگر در این میهن و سامان ،نه از اینان نام و نه از آنان نشان است

********************************************************************

یا گه اژ مهرتم دم می زد ای یار

                                 خویش و بیگانگان سنگم زد ای یار

جرمم اینه(یه یه)که اژ ته دوست دارم

                                نه خوینم کرد و نه م راهی زد ای یار

*********************************************************************

مه آن پیرم که خوانندم قلندر

                                  نه خانم بی نه  مانم بی نه لنگر

رو همه رو(روژاروژ) ورایم گرد گیتی

                                شو درآیه واو سنگی نهم سر

*********************************************************************

یا گه م در، دی هه نی دریا نبود یار

                                       یاگم خور(هور) دیئ ،گهان پیدا نبود یار

مه اژ آن رو به دامن ته زد دست

                                   وه گردونت پر و پایی نبود یار

درآن جا که من دره البیضا را دیدم هنوز دریا نبود ای یار ،جایی که من خورشید را دیدم ،هنوز جهان پیدا نبود یار ،من از آن روز که دست به دامان تو شدم ، در گردونت پروپا و نشانی نبود

******************************************************************

الف کژ کاف و نونش سر به بر کرد

                                    همه ش هامان کویان او لاجور کرد

آنکس اد  آفری  گردون    گردان

                                 آنس  اد   ساته    من  انداجه ار کرد

هنگامی که این جهان آفریده شد ،خداوند همه ی جهان را به رنگ لاجوردی درآورد و آن کس که گردون گردان را به وجود آورد ،مرا هم اندازه گر کرد

********************************************************************

یا از این بند در ازناوه(مکانی در همدان) کتیم

                                                 خونم اد خورد و در خوناوه کتیم

یا      درین      شومه    گیتی ام        نیایا

                                               اژ خو بی باره در وره لاوه کتیم(اره لاوه)

آرزو دارم که به ازناوه بیفتم ،زیرا خون دل می خورم در خونابه افتاده ام(بخاطر معشوق)تا در این گیتی شوم جایی برایم نباشد و از خود به یکباره به آن سو بیفتم

                                                

نوشته شده توسط سیروس  | لینک ثابت

دل خونین دوشنبه بیستم مهر 1388 14:24
نوشته شده توسط سیروس  | لینک ثابت